خرمگس خرفت:مترسک فیلسوف با شيشه آب و آخرين ليوان دسته داری که مانده کوتاهترين آبشار دنيا را ميسازد ، من ، لبه ی لیوان دسته دار نشسته ام و گردنم را هم کج ميکنم از آن بالا آنقدر زل ميزنم به ته دره که چشمم سياهی ميرود پايم ليز ميخورد و از بالای آبشار پرت ميشوم. سرم ميخورد به ته ليوان و ميميرم
خرمگس فیلسوف: مرگ مفهوم ساده ایست! قلبی که ديگر نمیتپد ، تنی که جان ندارد ، موجودی که زنده بودن را ترک ميکند. همين سادگی مرگ را اين گونه مبهم و سنگين می نماياند.
مورچه سیاه: اينکه يکی رو بغل کنی. بعد توی خيالت يکی ديگه رو بغل کرده باشی... خيلی پستی ميخواد ؟
خرمگس عاشق: وقتی تو بيای ، انتظار از لغت نامه ی عاشقا پاک میشه...
به بهارنارج: غمهای ديروز، دروغ های مصلحتی فردان... متنفرم از اين دوگانگيت...
حاشیه: آقای ژان پل سارتر تو كتاب "كار از كار گذشت" میگه گاهی با اينكه حقيقت رو می دونيم با اينكه خودمون رو می شناسيم بازم از شخصيت خودمون منحرف می شيم!